منطقیش این بود که برم و خودم و نجات بدم...

ولی عادلانه نبود که توی این شرایط تنهاش بذارم...

شاید خریت کردم...

اما صبح که از خواب پاشدم تا ساعت یک توی تختخوابم موندم...

نتونستم برم و حقیقت و بهشون بگم...

موندم و فکر کردم...

گفتم بهتره فعلا به بابا مامانم نگم.

یه مدت همینطوری بمونه تا بعد...

می خندیدم اما اعصابم خورد بود.

با همه درگیر بودم.

یه جورایی غیر مستقیم به خواهر و مامانم گفتم.اما به بابام نه!

چون وقتی به بابام بگم یعنی همه چیز جدیه!

بعد از ظهر زنگ زد...

شروع کرد به منت کشی!

چیزی از دیروز نمی گفت اما معلوم بود داره منت کشی می کنه...

یکم نرم شدم و ازش گلایه کردم.وگوشی و قطع کردم.

دوباره بعد چندساعت زنگ زد...

کلی حرف زد باهام.

حق و به من داد.گفت:

تو پشتم و خالی نکن من مطمئنم یک روزی خوشبخت ترین زن و شوهر دنیا میشیم...

کلی قسم خورد که همه چیز و درست میکنه...

گفت من همه کسش هستم...

گفت به جز من نمیتونه به هیچ زنی فکر کنه

یه چیزیم گفت که حالا سانسورش می کنم...

گفت با اینکه نماز نمی خونه خدا توی دلش هست و مطمئن که کمکمون می کنه...

می دونید...

من هیچ وقت نتونستم دوستش نداشته باشم...

حتی در بدترین شرایط...

من بیشتر از دست باباش ناراحتم.

نمیدونم بچه ها...

دودلم...

باهاش اشتی کردم...

اما یه گوشه از اون ته تهای دلم یک چیزی دارها آزارم می ده...

شاید کار شیطون باشه!

حتی تو تصورات ایدین هم طلاق نمی گنجه...

نمی دونم...

بمونم و کمکش کنم؟

پس جوونی خودم چی میشه؟

ارزوهام؟هدفهام که دورتر و دورتر میشن؟

من پیر بشم و خوشبخت دیگه فایده نداره که!

از طرفی اگه بذارمش و برم!اگه نامردی کنم...

شاید دیگه روی خوشبختی رو هم نبینم...

خیلی فکر کردم!

مردی رو ساختم تو تصوراتم که ایدین نبود!

همه چیزش خوب بود اما ایدین نبود!

چندشم شد!

نتونستم زندگیم رو با غیر اون بسازم...

نتونستم...

عقل و احساس در گیرن...

امشب مامانش بهم زنگ زد...

زیاد گرم باهاش حرف نزدم نه که بی احترامی کنما نه!

نمی دونم چی بگم...

میدونم که اکثر شماها با طلاق من موافق بودید!

در ظاهر این و نگفتین ولی از چشاتون معلوم بود...

اما بازهم صبر میکنم...

خدا کمکم کنه..............